
از تو چه پنهان، عاشقت بودم
از دل نه،
از سلول سلولم
با تو جهانم تازه تر می شد
از روزهای طبق معمولم
گفتم بمانم با تو
گفتی نه
گفتم خدا
گفتی که همراهت
عشق تو قطره قطره بیرون زد
از چشمهای عاشقم با درد
نفرین به هرکی تو لباس من
قلب تورا با بددلی آزرد
نفرین به دنیایی که خالی شد
نفرین به رویایی که بی من مرد
لعنت به این ترسی که بین ماست
من عاشقت بودم،
تو حاشا کن...
برچسب: نویسنده: سارا قنبریپور تاريخ: سه شنبه 13 مرداد 1405 ساعت: 0:55
آدم ها فراموش نمی کنند، فقط یاد می گیرند گفتن دلتنگی دلتنگی را رفع نمی کند، دلتنگی را کم نمی کند، دوبرابرش می کند...فقط یاد می گیرند زل زدن به عکس یک آدم رفته دردی را دوا نمی کند، درد می شود روی درد...
فقط یاد می گیرند درآوردن خاطرات از آن ته ته های ذهنشان هیچ نتیجه ای ندارد جز بغض و یک هفته دل درد از سر زیاده روی در غصه خوردن...آدم ها فراموش نمی کنند، فقط یاد می گیرند سلیقه شان را عوض کنند، پیراهن چهارخانه یشان را با پیراهن ساده عوض کنند و به جای قرمز محبوب، سورمه ای منفور بپوشند...فقط یاد می
برچسب: نویسنده: سارا قنبریپور تاريخ: سه شنبه 13 مرداد 1405 ساعت: 0:55

گفت: خوشبحالت
گفتم: چطور؟
گفت: مطمینی اگه بری 15 سال دیگه هم برگردی باز من هستم
ولی حتی 15 روزم رو حرفش نموند
این ادعا فقط تا وقتی بود که با بهترین حالتم روبرو بود
بدترین حالتمو که دید حتی 15 روزم تحمل نکرد
وقتی بهش گفتم انگار بدموقع مزاحم شدم، حتی به تعارف تکذیب نکرد
منم خودمو، بهترین حالتمو، بدترین حالتمو، جمع کردم و رفتم که تا ابد بدموقع مزاحم کسی نشم...
برچسب: نویسنده: سارا قنبریپور تاريخ: سه شنبه 13 مرداد 1405 ساعت: 0:55